تذكر: اين مقاله چكيده يك اثر پژوهشي ازآقاي محمد خالقي‌مقدم در مورد شهر سجاس است ولي به دليل آنكه هزينه چاپ كتاب آن گران است و نيز به خاطر رشد فرهنگي پژوهش مزبور  را در اين مقاله خلاصه  كرده و منعكس مي‌كنيم. وليكن برمبناي قوانين مختلف حقوق مؤلف، هر گونه سوء استفاده از اين اثر در پايان نامه‌هاي دانشجويي و يا در اخذ هزينه‌هاي استاد راهنمايي و يا در انعكاس يافتن آن در نشريات مختلف از نظر شرعي حرام و از نظر قانوني غير قانوني است و اميد است كه  رشد فرهنگي اقشار مختلف جامعه به حدي برسد  از آثار ديگر آن هيچ‌گونه سو استفاده نشود ولي  متاسفانه در اين باره تا به حال رعايت حقوق مولفان نمي‌شود و در حالي كه اين اثر براي نخستين بار است كه درسطح  ايران وآنهم  در اين نشريه چاپ مي‌شود و و لذا هر نوع استفاده جزي و يا كلي از آن بايد منطبق بر بندهاي حقوق مولف باشد.

چكيده:

در اين مقاله سعي شده است كه جامعه شناسي تاريخي شهر باستاني سجاس از صدر اول اسلام تا دوره كنوني بررسي شود و در آن سعي كرد‌ايم دلايل رشد شهري و يا  نقش اين شهر در ادوار مختلف تاريخي را بررسي نموده و يا عللي كه منابع مختلف تاريخي به اين شهر پرداخته‌اند را پژوهش بنمايم و از راه آن پژوهش‌ها نقش اجتماعي ـ سياسي اين شهر را در دولتهاي مختلف جامعه ايراني جستجو بكنيم.

پيشينه بحث:

در اين مقاله به منابع مختلفي كه در متن ذيل به اسامي آنها اشاره شده است تكيه استنادي مي‌كنيم و به فهرست صفحات و يا نام كتابهاي تاريخي مزبور را كه به ده‌ها كتاب تاريخي بالغ گردد نيز اشاره مي‌كنيم و در هر كدام نيز سعي كرده‌ايم كه مستندات تاريخي مربوط به تاريخ سجاس را در آن دوره تاريخي و به نقل از آن كتاب تاريخي ذكر بكنيم

روش تحقيق:

روش تحقيق ما در اين بررسي از نوع مطالعه تاريخ شهري و  بيوگرافي نويسي تاريخي است كه با تكيه به مستندات تاريخي و بيوگرافي نگاري سعي كرده‌ايم كه نقش سياسي و اجتماعي شهر سجاس را در دولتهاي سلجوقي ايلخاني، تيموري، صفويه و قاجاريه و غيره را بررسي تاريخي بكنيم و سير تحولات شهري آن را جستجو بنماييم.

بحث و نتيجه‌گيري:

نام شهر سجاس از صدر اول اسلام در اغلب منابع تاريخي ذكر شده است و به خاطر آنكه اعراب در شهر قزوين و اطراف آن ساكن شدند ولي اقوام منطقه زنجان كه بيشتر تابع زرتشت بودند و زير اعراب نمي‌رفتند و لذا اعراب بخشهاي از اين منطقه را جدا كرده و براي اينكه از اراضي كشاورزي تصرفي آن استفاده بكنند آن را مدتي جزو قزوين كرده‌ بودند و از جمله هارون‌الرشيد و يا مامون عباسي زنجان و سجاس و سهرورد را جزء اراضي خالصه قاسم‌ابن رشيد عباسي كرده بود كه تاريخ گزيده در ص 778 نيز به آن اشاره دارد و يا كتاب سيماي فرهنگ و تاريخ قزوين نيز به نقل از اين كتاب آن را ذكر كرده است، اما زماني كه سلجوقيان ترك به ايران آمدند در شهرهاي سجاس و سهرورد و زنجان و غيره ساكن شدند و به همين دليل نام سجاس در منابع تاريخي دوران سلجوقي نيز آمده است و از آنجايي كه شهر سجاس در دامنه كوه پنج انگشت (و به زبان تركي بش بارماق و يا پنجه‌علي (قرار دارد كهما  بين شهر سجاس و شهر قيدار واقع شده است و آب‌هاي جاري اين كوه به نام سجاسرود علاوه از اينكه اين دشت حاصلخيز را آبياري مي‌كندو نهايتاًُ به قزل‌اوزن مي‌پيوندد و نيز نام كوه  بش بارماق در اغلب منابع تاريخي ايران ذكر شده است و از جمله تركان سلجوقي كه در شهر سجاس يك اردوگاه نظامي ساخته بودند و به نقل كتاب راحت‌الصدور و يا كتاب نخبه‌العصره و يا كتاب سلجوق نامه حسيني به اين كوه پنج‌انگشت اشاره دارند كه در دامنه‌اش اردوگاه نظامي سلجوقيان بود و به همين دليل شهر سجاس در دو قرن و نيم دوران حكومت سلجوقيان رشد فراواني يافت و مشاهير زيادي را به عرصه وجود آورد و از جمله شمس‌الدين سجاسي شاعر قرن پنجم است كه در مقبره‌الشعرا شهر تبريز دفن شده است و يا ركن‌الدين سجاسي عارف است  و يا افراد ديگري هستند كه جزو سرداران شهر سجاس بودند، نظير: خطير‌الدين زكرياي سجاسي كه در صفحات مختلف كتاب سلاجقه رم  آمده است و از جمله در صفحات 10 و 271 و 272 و 262و 281 و 352 و 353 و 354 سلجوقنامه ابن بي‌بي آمده است. و نيز از جمله در ص 111 كتاب وزارت در عهد سلاطين بزرگ به كشته شدن مجد‌الملك وزير در سال 494 هجري در اين اردوگاه نظامي سجاس اشاره شده است كه در آن جنازه مجد‌الملك را تركان سلجوقي قطعه قطعه كردند و از جمله در ص 122 كتاب وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقي آمده است كه در اختلاف بين بركيارق سلجوقي و سلطان محمد سلجوقي قرار شد كه قسمت غربي و ممالك پدري بين ايشان تقسيم بشود يعني اصفهان و ري و عراق را حكم بركيارق باشد و از در سفيد رود يعني از ابتداي جنوبي خاك زنجان تا باب الابواب كه متضمن آذربايجان و گنجه و اران و موصل و دياربكر و شام باشد تحت فرمان محمد سلجوقي گردد و به همين دليل بود كه بين آنها اختلاف افتاد و لذا بركيارق به جمع‌آوري سپاه پرداخت و از ري به زنجان رفت و اما قسمتي از سپاه او كه در شهر سجاس بودند بر او عاصي شدند و به سلطان پيام دادند كه مجدالملك وزير را به ايشان تسليم كنند تا به قتلش برسانند و علت اين امر آن بود كه اسماعيليه كه جماعتي از آنان را بر دولت بركيارق به زخم كاري از پاي درآورده بودند و اين امر را به مجد‌الملك بستند  و چنين شهرت دادند كه او محرك اين قتل‌ها بود و امراي بركيارق به انتقام خون اكابري كه به قتل رسيده بودند در تسليم مجد الملك اسرار كردند و چون بركيارق به اين امر راضي نمي‌شد به خيمه وزير ريختند و دستگاه او را غارت كردند و مجدالملك به خيمه بركيارق گريخت و امراي عاصي بدون آنكه جانب احترام سلطان را رعايت بكنند به سرا پرده سلطان ريختند و اصطبل و خزانه را به باد تاراج دادند و سپس مجدالملك را به بيرون كشيده و پاره پاره كردند و اين مطلب در ص 147 كتاب راحت‌الصدور آمده است و نيز در صفحات 129 و 130 كتاب وزارت در عهد سلجوقيان ذكر شده است كه: سر او را پيش مويدالملك كه با سلطان محمد به طرف همدان و ري پيش‌مي‌آمد فرستادند و خود نيز با جمعي از سپاه بركيارق در قراگان به خدمت سلطان محمد رسيدند و به اردوي او پيوستند به همين دليل نام سجاس و منطقه خرقان (شامل خرقان شرقي و غربي و خرقان ساوه)  در اين نوع منابع تاريخي سلجوقيان بسيار ذكر شده‌اند كه محل رفت آمد ايلي تركان سلجوقي بود و لذا آثار معماري زيادي در اين منطقه به جاي گذاشته‌اند و از جمله در ص 229 كتاب تاريخ سلسله سلجوقي و در مورد سلطان مسعود سلجوقي آمده است كه او:  با سپاه به شهر سجاس و به همراه جاولي به سرعت حركت كرد و يا كتاب زبده‌التواريخ دوره سلجوقي نيز در ص 146 خود مي‌نويسد: سلطان كه اين بدانست به جاولي گفت تا در پي ايشان رود و چون به شهر سجاس رسيدند…. و به همين دليل است كه سجاس و زنجان از اردوگاههاي نظامي لشكريان ترك سلجوقي بود و به نقل كتاب آثارالوزراء آنان در خارج زنجان لشكرگاه داشتند و قسمتي از لشكرسلطان بركيارق نيز در شهر سجاس بود و به همين دليل است كه تركان سلجوقي نخستين مسجد جامع خود را نيز در شهر سجاس ساختند و يا مسجد سلجوقي قروه ابهر را و از جمله كتاب جغرافياي تاريخي سرزمين‌هاي خلافت شرقي در ص 241 خود ذكر مي‌كند كه در باختر سلطانيه و سجاس دو شهر نزديك به هم تا زمان حمدالله مستوفي يعني قرن هشتم اندك آبادي داشتند و اكنون هر دو خرابند و يا حمدالله مستوفي در ص 64كتاب نزهه‌القلوب خود به تخريب شهر  سجاس در فترت مغول  اشاره دارد و يا مستوفي در ص 98 كتاب خود مي‌نويسد كه از سلطانيه به سجاس پنج فرسخ است و نيز تاريخ راحت‌الصدور در ص 227 خود از پنج انگشت سجاس ياد مي‌كند كه در آن محل سلطان مسعود سلجوقي و خليفه المسترشدبلله با هم ملاقات كردند و يا در پاورقي ص 231 همين كتاب راحت‌الصدور ذكر مي‌شود كه منكوبرس (سردار سلجوقي) يكسال پيش از اين (در سنه 532 در مصاف پنج‌انگشت اسير گشته) و به امر سلطان مسعود كشته شده بود و يا در ص 56 كتاب سلجوقنامه ظهيرالدين نيشابوري در مورد پنج‌انگشت سجاس مي‌نويسد: كه به مرحله پنج انگشت نزول كرد و سلطان مسعود به وي رسيد و يا در كتاب وزارت در عهد سلاجقه بزرگ و در ص 129 آن از سجاس نام برده شده است و به همين دليل است كه شهر سجاس به دليل اهميت نظامي خود كه براي تركان سلجوقي داشت بارها در منابع تاريخي اين دوران ذكر شده است و لذا زماني هم كه مغولها به ايران حمله كردند تركان سلجوقي شهر سجاس به شدت در برابر مغولان مقاومت كردند و به همين دليل كتاب جهان‌گشاي جويني در ص 76 و 77 خود به اين مقاومت در شهر سجاس اشاره دارد و از جمله مي‌نويسد: كه و چون خبر رسيد كه در سجاس جمعي انبوه از لشكر سلطاني جمع شده‌اند و مقدم ايشان بكتكين سلاح‌دار و كوچ‌بغاخان متوجه ايشان شد و ايشان را نيست كرد و بلاد و نواحي عراق را بيشتر كشتن و غارت كردند و از آنجا به اردبيل رفتند و به همين دليل است كه هنوز در شهر سجاس مقبره‌هاي  شهداي سجاس وجود دارند كه در حمله مغول شهيد شده بودند. و نيز نزهه‌القلوب در ص 64 خود به اين تخريب سجاس بر اثر مقاومت آنان اشاره دارد اما بعداً مغولها شهر سلطانيه را پايتخت خود قرار دادند و در همين رابطه بود كه دوباره شهر سجاس براي آذوقه رساني كشاورزي و باغداري به پايتخت سلطانيه دوباره احيا شد و نيز صفحات 90 و 92 و 350 كتاب تاريخ مبارك غازاني و يا صفحات و 736 و 778 تاريخ مستوفي به سجاس در اين دوره اشاره دارند و از جمله كوه پنج‌انگشت مورد گشت تفريحي سلاطين ايلخاني مي‌گرديد و نيز در ص 64 نزهه‌القلوب آمده است كه قبر ارغون خان در كوه سجاس است و چندان كه عادت مغول باشد ناپيدا كرده بودند و آن كوه را قوروغ گردانيده و مردم را از حدود گذشتن زحمت رسيده و دخترش اولجاي خاتون قبر پدر را آشكار كرده و آنجا خانقاه ساخت و مردم بنشانيد و به همين دليل است كه امروزه در اصطلاح محل، هنوز نام ارقين بلاغي مشهور است (يا آبادي چشمه ارغون) كه نزديك قبر ارغون بود و لذا قبل از اينكه شهر قيدار در دامنه شرقي كوه پنج‌انگشت به وجود آيد كه شهر شدنش متعلق به دورانهاي معاصر است، شهر سجاس در دامنه غربي آن از قرون اول اسلام وجود داشت و نام شهر قيدار تنها در منابع تاريخي دوران تيموري آمده است كه تنها يك مقبره بود و تيمور جنازه نوه خود را كه كشته شده بود مدتي در مقبره قيدار نبي گذاشت تا بعد از فراغت از جنگ، جسد او را به شهر سمرقند انتقال بدهد و احتمالا قبر اولجاي‌خاتون مغول نيز كه دختر ارغون خان مغول است در نزديكي قبر قيدار نبي دفن شده بود.

و متن كتاب خلد برين در ص 331 چنين است: و فرمان نافذ گرديد كه چون به سلطانيه رسند در مزار قيدار پيغمبر ـ علي نبيينا و عليه‌السلام به رسم امانت بسپارند تا بعد از آن به تخت گاه سمرقند نقل نمايند و نيز ص 343 كتاب خلدبرين نيز چنين است: كه نعش شاهزاده را از مزار بزرگوار قيدار پيغمبر علي نبينا و عليه‌السلام  به سمرقند نقل كنند و يا متن كتاب حبيب السير نيز در ص 514 جلد 3 در اين باره چنين است: و حكم شد كه امير الياس خواجه با دويست سوار از اعيان روزگار آن گوهر نفيس را بسلطانيه برده و در مزار بزرگوار قيدار پيغمبر عليه‌السلام بصدف خاك سپارند و نيز شهر سجاس در صفحات مختلف 532 و 1182 و 1251 و 1258 جامع‌التورايخ دوران ايلخاني ذكر شده است و يا سجاس كوه نيز كه همان كوه پنج‌انگشت است در ص 1162 كتاب جامع‌التواريخ ذكر شده است و از جمله كتاب حافظ ابرو در ص 226 به قوروق ارغون در سجاس و يا در صفحات 62 و 74 و 222 و 223 و 226 به شهر سجاس اشاره دارد و نيز در صفحات 40 و 61 كتاب حافظ ابرو در دوره تيموريان به شهر سجاس اشاره دارد و نيز كتاب نزهه‌القلوب در ص 78 خود به شمس‌الدين سجاسي اشاره مي‌كند و بعلاوه كتابهاي كوه سرخاب تبريز و مشاهير تبريز و غيره نيز به او اشاره دارند و نيز در ص 217 كتاب نزهه‌القلوب به بش‌بارماق يا كوه پنج‌انگشت ما بين سجاس و قيدار اشاره شده است و بعلاوه كتاب ايران و جهان دكتر نوايي در ص 190 خود به شهر سجاس اشاره دارد و از جمله ص 1528 جلد دوم جامع‌التواريخ اشاره دارد كه چگونه خان ايلخاني دستور داد تا زنجان و سجاس و غيره را از نو آباد بكنند و يا  در ص 1182 نيز اشاره دارد كه وقتي ارغون مرد چگونه روز دوشنبه نهم ربيع‌الاول صندوق او را به جانب سجاس بردند و نيز در ص 1162 جامع‌التواريخ آمده است كه در سال 685 هجري وقتي بلغان خاتون به كنار آب كر وفات يافت، و صندوق او را به كوه سجاس بردند.

و نيز كتاب ص 451 تاريخ تبريز دكتر مشكور نيز در اين باره مي‌نويسد: ارغون در اواخر سال 689 در تبريز بيمار شد و در چاشت شنبه پنج‌ربيع‌الاول سال 690 در قراباغ در حوزه باغچه اران در گذشت و او را در دخمه‌اي در كوه سجاس كه به زبان مغولي اوبير گويند دفن كردند و نيز در صفحات 146 و 147 تاريخ وصاف نيز نام شهر سجاس آمده است و بعلاوه در ص 494 كتاب تاريخ تبريز ذكر شده است كه سال وفات بلخان خاتون در سال 709 هجري بوده و نيز كتاب تاريخ اولجايتو در صفحات 89 و 90 خود از شهر سجاس در اين دوره ايلخاني نام مي‌برد و بعلاوه كتاب فارس نامه ناصري هم در ص 279 خود مي‌نويسد او را در دخمه‌ي در كوه سجاس كه به لغت ايشان اوبير گويند دفن كردند و يا تاريخ وصاف نيز در ص 147 خود همين را مي‌گويد و نيز كتاب حبيب‌السير جلد 3 نيز در ص 135 خود همين مطلب را ذكر كرده است و از جمله كتاب جامع‌التواريخ در ص 1258 خود و در جنگ ميان بايدو و غازانخان از شهر سجاس نام مي‌برد و در اين باره مي‌نويسدكه:  پادشاه از آنجا به راه سجاس روانه شد و بعلاوه كتاب تاريخ خانقاه در ايران در ص 283 از خانقاهي كه در بالاي قبر ارغون دخترش بلجاي خاتون ساخته بود نام برده است و يا اشپولر نيز در ص 184 كتاب تاريخ مغول در اين باره مي‌نويسد كه: اولجايتو و همسرش اغلب به ديدن اين قبر رفته‌اند و بلخان خاتون سوگلي غازان نيز در همين محل به خاك سپرده شد و ادامه مي‌دهد در زمان سلطنت غازان خواهرش اولجاي خاتون ورود عموم مردم را به مقبره‌ي پدرشان ارغون، كه برفراز كوه سجاس واقع است، ميسر ساخت. و نيز كتاب جامع‌التواريخ در ص 1251 خود مي‌نويسد كه چگونه در زمان بايدو امراء تا شيروياز سياحي مي‌كردند و از آنجا بازگشتند و به بايدو متصل شدند و به حدود سجاس و دوشنبه چهاردهم كوچ كردند تا پشته شيروياز و بعلاوه كتاب خواجه‌‌رشيد‌الدين فضل‌الله آقاي دكتر هاشم در ص 155 خود از آخرين پادشاه دوره ايلخاني مي‌نويسد كه در شهر سجاس دستگير و كشته شد و متن نوشته او چنين است: و ارپاگاون را هم در سجاس زنجان دستگير كردند. و بعلاوه كتاب روضه‌الصفا نيز در صفحات 974 و 975 خود از دستگيري ارپاي گاون در شهر سجاس نام مي‌برد و بعلاوه صفحات 129 و 130 كتاب مطلع سعدين دوره تيموري نيز از دستگيري ارپاگاون در ولايت سجاس نام مي‌برد و يا حافظ ابرو نيز در صفحه 57 خود عيناً همين مطلب را در ولايت سجاس و در سال 736 هجري ذكر مي‌كند و يا كتاب زبده‌التواريخ نيز در ص 57 خود به آن اشاره دارد  و حبيب‌السير در ص 224 جلد 3 خود نيز به همين مطلب اشاره دارد. و  نيز ص 350 كتاب تاريخ مغول دكتر اقبال آشتياني و ص 573 كتاب تاريخ تبريز دكتر مشكور هم  به آن اشاره دارند  و بعلاوه همين كتاب زبده‌التواريخ دوره تيموري در ص 571 خود و در زمان آمدن تيمورلنگ به ايران و درگيري او با اميرعادل بحث مي‌كند كه حاكم منطقه بود و اين مطلب را مي‌نويسد كه امير عادل در سال 785 هجري به ولايت سجاس رفته بود و يا كتاب تاريخ آل جلاير در ص 192 خود به شهر سجاس اشاره دارد كه چگونه عوايد آن به دربار آل‌جلاير فرستاده مي‌شد و حاكم آن خواجه نصير سلطانيوي بود و بعلاوه كتاب تاريخ آل‌جلاير در ص 206 خود اشاره دارد كه در اين دوره خواجه جمال‌الدين مستوفي مملكت عراق عجم از زنجان و سلطانيه و طارمين و سجاس و ابهر و قزوين و ري و ورامين و غيره بود و بعلاوه در ص 571 زبده‌التواريخ آمده است كه در درگيري عادل آقا از طرف آل‌جلاير با شاه‌شجاع آل مظفر چون عادل آقا خصم را قوي ديد هوشيار گشت و به غير از جنگ و تهور چاره نديد و امير عادل به ولايت سجاس رفته بود و منتظر وصول سلطان حسين (آل‌جلاير) بود و يا كتاب ذيل‌تاريخ گزيده حمدالله مستوفي نيز در حوادث سال 789 در اين باره چنين مي‌نويسد: به اميران شاه گوركان بهادر باشلامشي كرده به گروق ارغون به ولايت سجاس برد و آنجا ساكن شد و مي‌خواستند كه زمستان در ري قشلاميشي كرده بهار را معاودت فرمايند و بعلاوه از سجاس در سال 774 هجري نام برده شده و در ص 422 كتاب حبيب‌السير در دوره تيموري و به ولايت سجاس اشاره دارد كه چگونه تيمور به ولايت سجاس رسيد. و نيز كتاب زبده‌التورايخ بعد از مرگ تيمور هم و در سال 808 هجري و در ص 74 خود درباره سجاس مي نويسد و از جمله درباره پسر تيمور مي‌نويسد: كه  ابابكر به قروق ارغون در ولايت سجاس آمد و نيز در ص 222 كتاب زبده‌التواريخ دوره تيموري هم در سال 810 هجري ذكر و بعد از مرگ تيمور چنين است: واميرزاده ابابكر را اين خبر بغايت خوش آمد، فرمود تا بشارت زدند و در حال كوچ كرده از قروق ارغون به سجاس آمده و از آنجا به گوزل دره رفت و تابستان قريب دو ماه آنجا ساكن شد. و نيز ص 223 زبده‌التواريخ درباره  درگيري اميرزاده ابوبكر تيموري با امير يوسف قراقويونولو چنين آمده است: و امير يوسف يك شب در سلطانيه بود و روز ديگر وجهي چند بر مردم سلطانيه حواله داشتند و به طرف سجاس روانه شد و لشگريان او در آن نواحي هر فوجي به طرفي رفتند و يا در ص 226 زبده‌التواريخ نيز در سال 810 هجري چنين آمده است: امير زاده ابابكر از در گزين كوچ كرده و به طرف آغرق ارغون كه در ولايت سجاس است روانه شد و بعلاوه كتاب خلدبرين هم در ص 381 خود مي‌نويسد: و چون خبر شكست لشر در سلطانيه به ميرزا عمر (نوه ديگر تيمور)  رسيد، هراسان سلطانيه را به دولداي سپرده و خود عازم سجاس گرديد و چند سطر بعد هم ادامه مي‌دهد و چون اساس دولت ميرزا عمر روي به اندراس نهاده بود بعد از آن كه از سجاس به صوب تبريز كوچ نمود. و بعلاوه در ص 62 زبده‌التواريخ نيز چنين آمده است و از راه سجاس و سراي ابقا روانه شد و يا كتاب مطلع سعدين نيز در ص 131 خود در مورد سجاس مطلبي نوشته است و بعلاوه سجاس در سال 823 هجري در دوره شاهرخ تيموري هم چنين وضعيتي داشت كه در ص 1154 و 1155 روضه‌الصفا در درگيري شاهرخ تيموري و ميرزا يوسف قارقويونلو از آن ياد شده است كه شاهرخ ميرزا ابراهيم سلطان را از راه سجاس روانه مراغه كرد و خود از سلطانيه به اردبيل رفت و يا ص 243 مجمل‌فصيحي كتاب دوره تيموري نيز در اين باره چنين ذكر كرده است: و رفتن امير زاده ابراهيم سلطان بهادر با لشگرهاي فارس از راه سجاس به جانب مراغه و يا بعد از دوره آق‌قويونلو و شكل‌گيري دولت صفويه شاه عباس صفوي به دليل مخالفت با اقوام افشار ترك منطقه، حاكميت شهر سجاس و ستورلوق (حدود منطقه تخت سليمان) را به خليل سلطان سياه منصور كرد داده بود و همانطوري كه حاكميت شهر زنجان نيز به خانهاي افشار ترك نداد و بلكه آن را به آقا خان مقدم مراغه‌اي داد و در نتيجه اين خان كرد هم از موقعيت قدرت خود استفاده كرده و به برخي از اراضي و دهات حوزه زنجان دست انداخت و از جمله به دهات قلعه‌جوق سياه منصور در دهستان قلعه‌جوق زنجان و يا روستاي كهريز سياه منصور زنجان در ايجرود پايين و غيره و نيز كتاب عالم آراي عباسي در ص 226 خود در اين باره چنين مي‌نويسد: و ديگر خليل سلطان سياه منصور حاكم سجاس و ستورلوق بود و يا ص 687 جلد دوم عالم آراء عباسي در اين باره چنين است: و در حدود سلطانيه و سجاس الكاي و تيول به او عنايت شد و بعد از قضية ارتحال شاهزاده مغفور پاي از حد خود فرا تر نهاده قلعه‌اي در سجاس ترتيب نموده و آذوقه و يراق بسيار جمع كرده و در آن ولايت كوس‌لمن‌الملك زد و كتاب مزبور ادامه مي‌دهد كه چگونه او در سلطانيه و ابهر و زنجان و طارم و در جزين و آن حدود دست تطاول دراز كرده و آزار و اضرار به  عجزه و رعايا مي‌رساند. تا اينكه شاه عباس، مهدي قليخان شاملو را به سراغ او مي‌فرستد و در درگيري‌ها او را دستگير كرده و شهر سجاس را از دست او بيرون مي‌آورد و نيز كتاب خلاصه‌التواريخ دوره صفويه هم در صفحات 1084 و 1085 به همين مطلب اشاره دارد و بعلاوه كتاب از شيخ صفي تا شاه صفي هم در ص 150خود و در حوادث سال 1000 هجري آن را مي‌نويسد: در حدود سلطانيه و سجاس الكا و تيول به او عنايت شده بود و بعد از قضيه ارتحال شاهزاده مغفور پاي از حد مرتبه خود بيرون گذاشته و در سجاس قلعه ساخته و آذوقه و يراق حرب ترتيب داده بود و در ادامه مطلب اضافه مي‌كند كه او را مقيد و محبوس كردند و قلعه را تصرف فرموده و حكم بر تخريب بنيان آن نمودند و دولتيار را در شهر قزوين به قتل رسانيدند و يا كتاب زندگاني شاه عباس اول نيز به همين مطلب اشاره دارد و در اين باره مي‌نويسد كه در آغاز سلطنت شاه عباس يكي از سرداران دولت به نام دولتيار خان سياه منصور كه در حدود سلطانيه و زنجان حكومت مي‌كرد بر شاه ياغي شد و يا كتاب زبده‌التواريخ دوره صفويه هم در ص 200 نيز در اين باره چنين است: كه در سال 980 هجري، وقتي عثمانيها بر آذربايجان مسلط شدند از طرف امپراطور عثماني شخصي به نام دولتيار خان حاكم ناحيه گرشب و زرين كمر و سجاس و زنجان و ستورلوق و قيدار و شبستان و انگوران تا خرقه عليا و سفلي تعين شد و تداوم حكحومت تا سال 1000 و دوران حكومت شاه عباس بود  تا اينكه در دوره قاجاريه هم كه عبدالله ميرزا حاكم زنجان و خمسه بود، جواهرات پنهان شده در قبر ارغون خان ايلخاني در كوه سجاس كشف گرديد كه مصادف با حوادث سال 1226 هجري است و كتاب ناسخ‌التواريخ در اين باره چنين مي‌نويسد: و هم در اين سال دخمه ارغون خان مغول در ارض سجاس آشكار گشت و همانا سجاس از توابع خمسه و بقعه قيدار ابن اسماعيل ذبيح‌ عليه‌السلام در آن اراضي است و در نيم فرسخي آن بقعه، قريه‌ي است كه ده ارغون نام دارد و برفراز قريه چشمه‌اي است معروف به ارغون بلاغي و برطرف آن قريه جبلي است و مردي از قبيله شاه‌سون كه كربلايي فتحعلي نام داشت دختر خويش را با چوپان خود نامزد كرده و  مرد چوپان در دامن آن جبل، لحظه‌اي از بهر آسايش نشست و نگريست كه موشي از سوراخي بيرون شد و مرواريد چند بياورد و در ظل آفتا ب گسترد و مرد چوپان آن جمله را برگرفت، و نيمي پنهان كرد و نيمي را به نامزد خويش هديه ساخت. و كتاب ناسخ‌التواريخ ادامه مي‌دهد و اين امر باعث آشكار شدن جواهرات قبر ارغون خان ايلخاني در منطقه سجاس مي‌گردد و لذا شاهزاده عبدالله ميرزا افراد فرستاده و بقيه قبر را مي‌شكافند و تاجي از زر و مرصع به لعل و زمرد و فيروزه و كمري نيز بدين ترصيع و خنجري كه قبضه و غلاف از زرناب داشت و مرصع به جواهر شاداب بود و جامي از زر سرخ مرصع به لعل و فيروزج و مشربه‌اي از ذهب خالص كه 4 پهلو داشت و ديگر صفيحه‌هاي زركه بر زبر ساخت زين بوده است و يك علاقة شمشير از زر ناب و چند قطعه لعل به اندازة بادام و 25 قطعة مرورايد، هر يك به مقدار بندقي بود. و شاهزاده عبدالله ميرزا ديگرباره، آن اراضي را كاوش كرده و چند ميخ‌زر بيافتند كه هر يك به ميزان 25 مثقال بود.و  صورت اين حال معروض درگاه پادشاه شد. و يا 707 و 708 و 709 فارس نامه ناصري نيز در مورد كشف شدن مقبره ارغون و جواهرات آن در نزديكي سجاس اشاره دارد و بعلاوه كتاب مرات‌البلدان هم  در صفحات 2117 و 631 خود به سجاس اشاره دارد و نيز در صفحات 861 و 2173 و 2268 و 2269 و 2287 و 2314 و 2370 خود به سجاسرود اشاره مي‌كند و بعلاوه كتاب خاطرات عين‌السلطنه در صفحات 1517 خود به اختلاف رعاياي قرية سجاس  و آدم‌هاي جهانشاه‌خان امير افشار اشاره مي‌كند و يا در ص 1518 خود مطلبي با نام سجاس دارد و در اين باره مي‌نويسد: از تاريخ كهنة سجاس بگذريم كه وقتي شهر معظم و آبادي بوده و حالا دهي است معظم، به اختلاف روايات داراي پانصد الي هفتصد خانوار خالصة ديوان اعلي بوده و حاليه به ملكيت به جناب مهديقلي‌خان مجد‌الدوله قاجار كه فعلا حاكم كرمانشاهان است مرحمت شده و سالي مبلغها نقداً و جنساً منفعت مي‌برد. و به اسم اين قصبه و رودخانه‌اي كه ازين جا جاري مي شود يك بلوك خمسه كه داراي چندين قراء و دهكدة آباد است موسوم شده و سجاسرود مي‌گويند و يا به قول خودشان سجاس چائي و در همين ص اشاره مي‌كند كه چگونه چند خانواري از اهل سجاس كه رئيس محمود نام داشت، بستگي يكي از نوكرهاي امير را دارد و به همين دليل اختلاف بين آنها افتاده است و يا در ص 1519 خود اشاره دارد كه چگونه رعيت‌هاي سجاس كه  اين بي‌احترامي را نسبت به مامور حكومت ديدند تاب نياورده و اجماع كرده ما را از حبس اصغرخان نجات داده و يا در ص 15290 روزنامه خاطرات عين‌السلطنه نيز باز چنين آمده است كه از قضيه سجاس مي‌نويسد:

هر چه كردم حضرت والا مرا، مرخص كند تا همدان بروم و ديداري تازه كنم و اين عمل را هم تمام كنم مرخص نفرمودند. و افخم‌الدوله روز نوزدهم ظهر حركت كرد. و فرداي آن ميرزاضياء آمد با ثقه‌السلطان لشكرنويس باشي خمسه كه او هم كرسف رفته بود و به اتفاق ميرزاضياء كه به سجاس مي‌رود تا بلكه اسباب اصلاحي فراهم شود، يعني سجاسيها به كرسف و نزد جهانشاه خان بروند و معذرت بخواهند. ولي سجاسيها را هر چه مي‌كنند قبول نكرده كه تا جان داريم ايستادگي مي‌كنيم و به كرسف نمي‌رويم. و اينها هم ناچار مراجعت مي‌كنند. و يا در ص 1524 همين كتاب از مكنت سجاسيها ياد مي‌كند. و مي‌نويسدكه: مكنت اين سجاسيها زياد است و من از يك خانة ديني (بيك) كه هستم مي‌نويسم رسم خالصه جات اينجا پنج يك است. ديني (بيك) امسال پنجاه خروار بهرة اربابي داده كه دويست خروار محصول خودش و سواي كاه بوده و چهار هزار بند با وجود كم آبي و نيامدن (باران) يونجه برداشته. و صدا كندوي عسل  باغچة پشت عمارت شمردم كه بود و گاو و گوسفند، و آسيا و ساير چيزها كه حساب ندارد. و يا در ص 1522 نيز مي‌نويسد چهارروز به غروب مانده از آنجا سوار شديم و عريضه‌ي سجاسي‌ها و كاغذ جهانگير رسيد و التماس كرده بودند كه شب را به سجاس بياييد و  و در نهايت درباره مشاهير مختلف سجاس بايد بنويسم كه، علاوه از شمس‌الدين سجاسي و ركن‌الدين سجاسي، عارف خواجه بابا سجاسي هم مي‌باشد كه تاريخ زنجان شيخ‌ابراهيم در ص 228 خود به آن اشاره دارد و يا ابوالقاسم سجاسي و ابو جعفر سجاسي است كه در صفحات 147 و 180 تاريخ زنجان شيخ ابراهيم به آنها اشاره شده است.